تبليغاتX
سه تار نوازی معاصر

بخش اول :

یک استاد خوب ؟

وقتی اهل فکر و اندیشه و بخصوص فلسفه و عرفان باشی، خواه ناخواه و دیر یا زود آتش موسیقی به جانت شعله می زند ، چشمانت را می بندی و خودت را می بینی که نیمه های شب بر پیشانی سه تار یا تنبوری بوسه می زنی و شیدایی آغاز می کنی و مثنوی میخوانی و ....

خوب ، تا اینجای کار هر چه هست عشق است و معنویت ، حالا باید سرمستانه بکوشی تا به آن رویای نیمه شبت برسی ، اول از همه باید سراغ یک استاد خوب را بگیری ، کسی که بقول فرزانه ای در یک رابطه مرید و مراد وار ساز زدن را به تو بیاموزد ، این در و آن در می زنی ، در شهر کوچک خودت کسی را نمی یابی ، به شهر بزرگتری می روی ، کسی را پیدا کرده ای ، به زیارتش می روی ، بیتاب و پایکوبان ، برایت ساز می زند ، اشکت را در می آورد، بلند و می شوی از جایت و بوسه ای می زنی بر پیشانی اش به رسم شاگردی و استادی ، می گوید باید سازی بخری ، سازی که پاسخگوی این شر و شورت باشد ، بله ، استاد انگار خوب فهمیده است چه می خواهی ، خودش برایت می خرد ، می گوید 150 هزار تومان بیاور ، به هر جان کندنی هست جور می کنی، تا حالا هیچ پولی را اینقدر آسان و رضایتمندانه به کسی خرج نکرده ای. ساز را به خانه می آوری ، حالا که چیزی سرت نمی شود گمان میبری ساز خوبی است، استاد زیاد تعریف میکرد، اما تراژدی - آغازیدن گرفته است، چند وقتی  می گذرد، از جلوی مغازه ای رد می شوی، نمونه ساز خودت را با همان مهر سازنده و همان وضعیت ) با صدای بهتر) می بینی ، اتیکت زده اند 70 هزار تومان، فروشنده میگوید اگر قصد خرید داشته باشید می تواند 10% تخفیف بدهد، داغ کرده ای ؟ یا آتشت شعله فرو می کشد؟ آن دیگر بسته به خوی خلق تو دارد . یعنی استاد هم این ساز را به همین قیمت خریده است؟ یا حتی کمتر؟ کنجکاو می شوی به سراغ سازنده میروی ، آخر چند درصد سود؟ این چه تجارتی است؟ مالیات و پروانه کسب هم نمی خواهد  چیزهای دیگری هم هست ، گفتن ندارد ، انگار همه می دانستند و این تویی که تازه انگار داری می فهمی ، با خودت می گویی مثل من کم اند یا بسیار؟ دلت آزرده است اما آرزوی دست یافتن به آن رویای نیمه شبی نمی گذارد دلسرد شوی، از خیر الباقی شهریه که از پیش پرداخته ای می گذری و سراغ استاد دیگری را می گیری. نزد دوستی نشسته ای ، کسی از در می رسد، سازی دستش است، کمی می زند، خوب هم میزند... پرسشهای تو؟ پاسخهای او  .....  بله .... استادی هست ، جوان است، می گوید شاگرد فلان استاد معروف بوده است و با وی در فلان کنسرت ساز زده است .... هنوز آنچنان درگیر دنیا و متعلقاتش نشده است. با خودت می گویی همین است، چه خوب بود اگر از اول همین راه را می رفتی .... در فلان آموزشگاه درس میدهد ، خوش تیپ و خوش لباس است، اکثر شاگردانش دخترند ، برای خانمها بیشتر وقت می گذارد ، پس از کلاس معمولا با یکی از هنرجویان از آموزشگاه بیرون میرود، چند بار او را در خیابان می بینی، هر بار با یکی از دختران هنرجو، ساز هم پشتش آویزان است ، اما تودر ذهنت می بینی که این اوست که آویزان سه تاراست؟ سرت گیج میرود.... استاد جوان می گوید که باید سازت را عوض کنی ، چرا؟ با سبک فلان استاد جور در نمی آید، به هر دری می زنی سازت را بیشتر از 30 هزار تومان نمی خرند. فکری به نظرت میرسد: سه تارت را به دوستی میدهی تا ببرد پیش همان استادی که از او خریده ای، او می گوید : این ساز به درد نمی خورد، اصلا صدا نمی دهد. انگار یادش رفته است ، همین 7-8 ماه قبل بود که اینهمه از این ساز خوشش می آمد، حتی می گفت باید یک بار کنسرتش را با این ساز اجرا کند؟؟؟؟ به هر حال با اصرار دوستم حاضر است 20 هزار تومان بپردازد..

من سر کوچه منزل در دست تعمیرات اساسی استاد منتظرم، ماشین آخرین مدل استاد دم در است. دوستت از در بیرون می آید، صورتش مثل خون سرخ است، می بینی که آتش می ریزد از چشمانش، دستت را می گیرد و دو نفری راه می افتید به طرف پارک شهر. درختهای پارک قدیمی سر به آسمان کشیده، ابرهای سیاه آسمان را تیره کرده است و تاریک است همه جا ، هنوز زود است چراغهای پارک را روشن کنند. با خودت می گویی ابرها سنگین شده اند، تا نبارند سبک نمی شوند. تا نیمه های شب در پارک قدم می زنی ، دنبال چیزی می گردی تا سبکت کند. دوستت می گوید : نباید نا امید شوی ، می گوید من هم برای گذراندن دوره ردیف سراغ استادی را گرفته ام می گویند با دو واسطه شاگرد استاد لطفی است ، درویش مسلک است، پس از پایان دوره تبرزین تبرک شده میدهد به رسم پایان دوره شاگردی . گل از گلت می شکفد و امیدی در دل آزرده ات جوانه میزند. باز هم می گوید: اما سرش شلوغ است ، غیر از منزل خودش که شاگردان خاص را درس میدهد سه جای دیگر هم درس میدهد. اما فقط عصرها از 4 الی 8 ، صبحها را فقط ساز میزند و ذکر می گوید و ... شهریه اس اما کمی گرانتر از جاهای دیگر است. بیش از 250 شاگرد دارد. ...... کمی نگران میشوی ، اگر هر روز و حتی جمعه ها را هم درس بدهد ؟ به هر هنرجو چند دقیقه از وقت گرانبهای استاد می رسد؟ حساب می کنی ، میشود 5/12 دقیقه ؟ میشود ؟ مگر معجزه کند ، خوب اهل ذکر است، درویش است ، شاید بشود؟ گفتم شاید استاد دیگر شاگرد جدیدی نپذیرند اما می پذیرند ، چند ماهی می گذرد، هر چه می زنی استاد می گوید خوب است، می گوید اگر ده سال همینطوری پیش بروی به جایی می رسی.... به کجا؟ به مقام و منزلت استاد ؟ سرت گیج میرود ، تنت داغ شده است ، رویای نیمه شبت دورتر میشود از تو ... به کجای این شب تیره ..... باز هم سراغ درختان سر به آسمان کشیده میروی ... شب از نیمه گذشته است ، از ماه خبری نیست ، ستاره ای هم سو سو نمی زند ... باید چیزی بیابی برای سبک شدن ... بالاخره می یابی : لازم نیست اعتقاد داشته باشی که این مربیان و .. موسیقی الزاما باید آدمهای فرهیخته ای هم باشند. این کار هم یک جور کاسبی است ، مثل آموزش رانندگی ، آموزش آرایشگری و ... شغل پر سودی هم هست ، دردسرهای کاسبیهای دیگر را هم ندارد .... مشکل خودت هستی ، نوازندگی سه تار و هر ساز دیگری هم یک جور مهارت تکنیکی است ، اگر هم آن استاد سازی زده و اشکت را در آورده ، نه حاصل روح لطیف استاد که از آمادگی و لطافت روح خودت بوده است ، مهم این است که نگذاری این روح لطیف آسیب ببیند ، آنچه به همه اینها می ارزد همین است. باقی را رها کن، ذهنت را آزاد کن، بالاخره یکی پیدا میشود که تو را به آن رویای نیمه شبت برساند، بله ، حتما یکی پیدا میشود.

 

متن فوق در مهرماه  سال 1381 توسط دوست از دست رفته ام زنده یاد علی  احمدی نوشته شده است.

یادش گرامی

 

+ نوشته شده توسط عادل حسینجانی در 86/12/08 و ساعت 12:35 |