تبليغاتX
سه تار نوازی معاصر

تو قامت بلند تمنایی ای درخت!

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت.

 

وقتی که بادها

در برگ های در هم تو لانه می کنند

وقتی که بادها

گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند

غوغایی ای درخت!

 

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

 خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت!

 

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا؟

خورشید را کجا؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟

 

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت!

 

سر برکش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی    ای یگانه و تنهایی ای درخت!

                                                               سیاوش کسرایی                                     

+ نوشته شده توسط پرواز در 89/08/08 و ساعت 23:30 |
پيش از شما
     بسان شما بی شمارها
      با تار عنکبوت نوشتند روی باد
               کاین دولت خجسته ی جاوید،
                              زنده باد!

                                   شفیعی کدکنی

+ نوشته شده توسط پرواز در 89/06/27 و ساعت 13:17 |
نوشتاری از آقای "حسن نراقی"  منتشر شده در کتاب "پی­نکته­هایی بر جامعه­شناسی خودمانی"

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد

به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم

در واژه­نامه­های فارسی در معنی «جَزم» آمده است: استوار، بی­تغییر، و در ادامه و در تعریف «جزم­اندیش» آورده­اند: دارای گرایش به اندیشه­های قطعی و تغییرناپذیر ـ دارای عادت و پافشاری بر باورها و عقیده­های از پیش پذیرفته شده و بی­اعتنا به دلایلی که نادرستی آن­ها را اثبات می­کند. و به تعریف دیگر «جزم­اندیشی» عبارت است از بینش یا اصول فکری مبتنی بر باورهای ثابت نشده اما پذیرفته شده... و من این مقاله را به هر دلیلی که شما فکر کنید، ترجیح دادم که به این موضوع اختصاص دهم تا اندکی همین تعاریف ظاهراً مفهوم و ساده را به اتفاق بررسی کنیم، که چه صفت مذموم و مخرّبی است این صفت و چه آفتی است که اگر توانست استیلای خود را بر فکر و بر مغز شخص، یا فرقی نمی­کند گروه، فرقه و یا جامعه­ای برقراری سازد و استدلال و منطق را به سُخره بگیرد، از آن فرقه و یا قبیله، آثاری باقی نمی­ماند جز، در مقام تشبیه، مزرعه­ای ملخ زده. و از اولین آثار این آفت­زدگی ظهور شیفتگی بیش از حد است در صاحب فکر، و ایجاد چنان باوری بدون کوچک­ترین شک و شبهه­ای که این باورها بر پایه­های بدون چون و چرای عقلی استوار گشته است. و در این حالت است که چشم می­بیند بدون آن که ببیند و گوش می­شنود بدون آن که شنیدنی در کار باشد.

از «برنارد شاو» نقل می­کنند که انسان­های معمولاً گله­مند، در تنها موردی که از خالق خود شکوه­ای ندارند همانا تقسیم عقل است و سهم آنان از این تقسیم. یعنی این­که از دانسته­های خود، از باورهای خود و از درک خود راضی­اند، به آن عشق می­ورزند! و حاضر نیستند به راحتی از آن دست بکشند. ... و این است که می­گویم «جزم­اندیشی» یک بیماری است از نوع بیماری­هایی که کم و بیش در تمامی طول تاریخ و تقریباً در تمامی جوامع بشری هم به وفور یافت می­شود، با توجه به این نکته که در بعضی از جوامع کم­تر و در بعضی از کشورهای عقب­افتاده یک کمی بیش­تر.

... معروف است حسن صباح هنگامی که خلیفه­ی بغداد سفیری را برای تذکر و تمکین به نزد وی فرستاده بود در حال مذاکره با اشاره­ی دست به سرباز نگون­بختی که در حال عبور بود امر کرد تا خود را از بالای دیوار مرتفع قلعه به پایین بیندازد و سرباز بدون این­که چند و چونی کند و خمی به ابرو بیاورد خود را در مقابل چشمان حیرت­زده­ی سفیر به پایین پرتاب کرد. تعجّب نکنید، دلیلش بسیار واضح است. باورهای غلط از مدت­ها پیش در مغز وی به حد کافی اشباع شده بود و فقط به همین یک اشاره­ی کوتاه صباح نیاز داشت تا خود را به ظهور برساند.

به نظر من هیچ اسلحه­ای خطرناک­تر از باور اشباع شده­ی غلط نیست. در تاریخ نمونه­های فراوانی از این دست داریم. هیتلر اگر باورش نشده بود که نژاد آلمانی برترین است و بقیه باید که فرودستی این­ها را بکنند مطمئناً هرگز دارای چنین قدرت مخربی نمی­شد که نیمه­ی بزرگ دنیا را این­چنین به آتش و خون بکشد! من در این شک ندارم که او واقعاً به راهی که می­رفت ایمان داشت یعنی باورش شده بود به این نوع اعتقاد واقعاً پلید جزمی.

... تقریباً هیچ مادر یا پدری علاقه ندارد گزارش­های غیر دلخواه خود را از رفتار و کردار فرزندانش بشنود و آن را باور کند؛ و یا لااقل اقدام به بررسی و تحقیق کند. هرکس حتی اگر به قصد خیرخواهی اندک ملامتی از آن­ها بکند مورد قبول والدین که شیفته­ی فرزندان خود هستند قرار نمی­گیرد. و هکذا روابط مرید و مرادی که این روزها متأسفانه نوع غیر متداول آن رونق­های تازه­ای گرفته... به مرید گفتند، حضرت آقا خودشان به لسان مبارک فرمودند که اشتباه کردند. گفت بی­خود کردند، آقا هیچ وقت اشتباه نمی­کنند!!

... جالب است، وقتی که مثلاً برای تحقیق و بررسی عازم کشوری می­شویم که تا به حال آن­جا نرفته­ایم؛ درست است که ظاهراً برای دیدنی­های تازه راهی این سفر می­شویم ولی واقعیت این است که می­رویم تا آن­چه را که می­خواهیم ببینیم و نه آن­چه را که هست! اگر به کشور دوست می­رویم از یک زاویه و اگر به خیال خودمان به سرزمین رقیب! می رویم به گونه­ای دیگر نگاه می­کنیم. تحلیل­گرهای­مان هم همین­طور، قلم به دستان­مان هم همین­طور.

... با جوان فرهیخته و واقعاً پاک­نهادی که مشغول گذراندن دوره­ی دکتری خود در یکی از دانشگاه­های امریکا بود و تمایلات «رفیق»پسندانه­ای را به صورت ارثی و نه اکتسابی با خود حمل می­کرد درباره­ی محدودیت­های حزبی صحبت می­کردم که حزب و حزب­گرایی هر خاصیت خوبی هم داشته باشد، که دارد، این عیب را دارد که از یک محدوده­ی معنی بیش­تر اجازه­ی جولان فکری به تو نمی­دهد و عملاً جلو رشد ذهنی­ات را می­گیرد. می­گفت: این را قبول دارم ولی این فرمول که شامل هر حزبی نمی­شود. یعنی متوجه شدم که بلافاصله حزب مورد علاقه­اش را جدا می­کند. یعنی این جوان در اوج منطقی بودن، با آن شیفتگی که توضیحش را قبلاً ارائه کردم، قاعده را می­پذیرد ولی بلافاصله آن قسمت مورد ستایشش را استثنا می­کند. جزم­اندیشی یعنی همین.

...

و تازه یادمان نرود که این شیفتگی و دگماتیسم یک روی خطرناک دیگر هم دارد که علی­رغم «محو شدن»ها اگر به هر دلیلی (تکرار می­کنم به هر دلیلی) انسانِ دگم آن طرفِ مرز فکری­اش رفت و آن را زیر پا گذاشت آن­چنان از طرف دیگر غش می­کند که به قول معروف شمر هم جلودارش نیست.

یادم می­آید در آن سال­های نه چندان نزدیک با مردی متین و مذهبی و میان­سالی آشنا شدم که گویا به دلیل چرخش زمانه مغازه­ی عطاری­اش را در یکی از شهرستان­ها رها کرده بود و با این استدلال که به او گفته بودند تکلیف است، و یا شاید هم خودش احساس خودمکلف­بینی کرده بود آمد و در رأس یک شرکت بزرگ چند صد نفری قرار گرفت، شد مدیر ارشد. با چند و چونش اصلاً کاری ندارم، ولی حادثه­ای را می­خواهم شرح بدهم و خودهم هم هیچ وقت یادم نمی­رود این­که از قضای روزگار این مرد را برای اولین بار به عنوان سرپرست یک هیئت مدیریتی برای مدت کوتاهی به مأموریت اداری یک کشور اروپایی فرستادند. چشم­تان روز بد نبیند که به هنگام بازگشت واقعاً دردناک بود که این بی­گناه بی­نوا در عرض فقط چند روز این­چنین زیر و زبر شده بود. تمامی افکارش را که ده­ها سال آن­ها را فقط به صورت جزمی و نه استدلالی پذیرفته و با آن­ها زندگی کرده بود، همه را به یک­باره زیر سؤال برده بود. همه چیزش را به هم ریخته بودند، خُردش کرده بودند. ما هم به جای سرزنش کردن یادمان نرود که تازه این­گونه آدم­ها از نوع انسان­های صادق و ساده­ای هستند که قدرت کتمان افکارشان را ندارند، و الا کم نداشتیم از همین فرهیختگانی که به دیار دوستان رفتند و دیدند آن­چه که باورشان نمی­شد، ولی به روی خودشان نیاوردند تا مبادا آیندگان و نسل­های بعدی به همان راه کشیده شوند.

... به بخش کوتاهی از نوشته­ی یک عنصر صادق یکی از جریانات چپ توجه کنید: «رفقای توده­ای داشتیم که پس از عبور از مرز آنها را روانه زندان و اردوگاه­های کار اجباری کردند. اما بعد از گذشت یک سال و نیم در زندان و شکنجه روحی و جسمی، هنوز در اردوگاه به دور از چشم مأموران جلسه حزبی می­گذاشتند و در این جلسات به این نتیجه می­رسیدندکه بی­شک مقامات شوروی دارند اعتقاد و استحکام آن­ها را آزمایش می­کنند!»(1) ببینید که عمق فاجعه­ی دگماتیسم تا به کجاها که نمی­رود؟ در واقع این مادر شکنجه­هاست که تو عاشق نظامی باشی و در عین حال زندانی همان نظام لعنتی، یعنی که زندان در زندان.

(1) خانه دائی یوسف، نشر قطره، ص 96.



+ نوشته شده توسط پرواز در 89/04/29 و ساعت 13:18 |

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می­گسترد

آن که نهال نازک دستان­اش

از عشق

           خداست

و پیش عصیان­اش

بالای جهنم

               پست است.

 

آن کو به یکی «آری» می­میرد

نه به زخم صد خنجر،

و مرگ­اش در نمی­رسد

مگر آن که از تب وهن

                            دق کند.

 

قلعه­یی عظیم

که طلسم دروازه­اش

کلام کوچک دوستی­ست.

 

انکار عشق را

                 چنین که به سرسختی پا سفت کرده­ای

دشنه­یی مگر

                  به آستین اندر نهان کرده­باشی._

که عاشق

             اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه بانگی شد.

 

نگاه کن!

چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می­شکند

رخساره­یی که توفان­اش

                               مسخ نیارست کرد.

 

چه فروتنانه بر درگاه تو به خاک می­افتد

آن که در کمرگاه دریا

دست حلقه توانست کرد.

 

نگاه کن!

چه بزرگ­وارانه در پای تو سرنهاد

آن که مرگ­اش میلاد پرهیاهای هزار شه­زاده بود.

 

نگاه کن!

                             (احمد شاملو، ابراهیم در آتش، میلاد آن­که عاشقانه بر خاک مرد)

+ نوشته شده توسط پرواز در 89/03/09 و ساعت 14:16 |

زاده­شدن

بر نیزه­ی تاریک

همچون میلاد گشاده­ی زخمی.

 

سِفر یگانه­ی فرصت را

                            سراسر

در سلسله پیمودن.

بر شعله­ی خویش

                       سوختن

تا جرقه­ی واپسین،

بر شعله­ی حرمتی

که در خاک راه­اش

                       یافته­اند

برده­گان

         این چنین.

 

این چنین سرخ و لوند

بر خاربوته­ی خون

                     شکفتن

وین چنین گردن­فراز

بر تازیانه­زار تحقیر

                      گذشتن

و راه را تا غایت نفرت

                          بریدن._

 آه، از که سخن می­گویم؟

ما بی­چرا زندگان­ایم

آنان به چرا مرگِ خود آگاهان­اند.

                                                      (احمد شاملو، دشنه در دیس، در اعدام خسرو گلسرخی)

+ نوشته شده توسط پرواز در 89/03/09 و ساعت 14:9 |
امروز هم بگذشت

فردا چه خواهد شد؟

آیا چنین تلخ و غم انگیز است؟

سرد است؟

دلگیر است؟

از افسانه های درد لبریز است؟

یا قصّه های دیگری دارد؟

آیا همین رؤیای ناپیداست؟

آیا همین امروز در فرداست؟

آیا همین تکرار ساعت هاست؟

یا لحظه های بهتری دارد؟

 

امروز هم بگذشت

فردا چه خواهد شد؟

 

در آرزوی ممتد فردا

امروز خود را برده ایم از یاد

در خویش می سوزیم،

با درد می سازیم

یا خویش را از خود کنیم آزاد

یا در سکوتی سرد و کژ فریاد

آهسته  می گوییم:

«ای روزگاران هر چه باداباد!»

این شیوه ی هم آشیانی نیست،

این راه و رسم زندگانی نیست.

فردا هم امروزیست

درگیر فرداها.

درگیر این آینده ی پیچیده ی مبهم

درگیر بازی کردن با صد کرور آدم؛

نقش من اینجا چیست؟

این گونه باید زیست؟

باید چو مرغی مسخ و دست آموز

با چند حرفی از زبان مردم دیروز،

در باره ی فردا،

فردای ناپیدا،

امروز را از چشم خلق افکند؟

من خود اسیر هستی ام،

 با حکم بودن در قفس پابند

نگسسته ام از خویش این پیوند؛

گر شعر فردا می کنم آغاز،

سرگرم می سازم درون را با کلامی چند.

دیروز هم می گفتم از فردا.

امروز آن فردای دیروز است؛

دیروز بهتر بود.

دیروز غم هم شادی آور بود؛

مثل غم امروز

بر دوش آن بیچاره مادر بود.

مادر به من می گفت:

«آینده بر کام است

آینده ننگین نیست

آینده خوشکام است

امروز فردایی که می گفت او رسیده است،

سرد و غمین و بی سرانجام و تکیده است.

فردای ما هم می رسد ای مادر دلجو،

فرسوده تر تنهاتر از امروز.

امروز هم بگذشت

فردا چه خواهد شد؟

 

روحم دگر زین گفتگو پژمرد

امروز را هم،

این فریب جاودان برد

با خویش می گویم:

«در اوج باید بود

در اوج باید مرد.»

                           تورج نگهبان

+ نوشته شده توسط پرواز در 89/03/09 و ساعت 10:31 |
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو، و گر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!

                       نیما یوشیج

+ نوشته شده توسط پرواز در 89/02/12 و ساعت 10:33 |

 سوگواران را مجال بازديد و دید نيست
                                                              بازگرد ای عيد از زندان که ما را عيد نيست
 گفتن لفظ مبارک باد طوطی در قفس
                                                                    شاهد آيينه دل داند که جز تقليد نيست
       عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست
                                                              هرکه شادی می کند ازدورۀ جمشید نیست
        سر به زير پر از آن دارم که با من اين زمان
                                                               ديگر آن مرغ غزلخوانی که می ناليد نيست
بی گناهی گر بزندان مرد با حال تباه
                                                                   دولت مظلوم کش هم تا ابد جاويد نيست
     هر چه عريان تر شدم گرديد با من گرمتر
                                                                     هيچ يار مهربانی بهتر از خورشيد نيست
         وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
                                                             از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست 
       صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ 
                                                                 هرچه باشد از حوادث"فرخی"نومید نیست


+ نوشته شده توسط پرواز در 88/12/23 و ساعت 12:32 |

 حسین علیزاده:

 هنرمند نباید بی‌تفاوت باشد

از هفته‏ی گذشته، حسین علیزاده موسیقی‏دان و آهنگ‏ساز برجسته‏ی ایران، به همراه کیهان کلهر نوازنده‏ی چیره‏دست کمانچه و چند تن از موزیسین‏های جوان ایرانی، تور بزرگ ۱۲ کنسرت در آمریکای شمالی، شامل دو کنسرت در کانادا و ۱۰ کنسرت در آمریکا را آغاز کرده‏اند. نخستین کنسرت این گروه چند روز پیش در سالن مجلل «روی‏تامسون هال» در مرکز شهر تورنتو، با حضور بیش از ۲۰۰۰ تن از ایرانیان و غیرایرانیان علاقه‏مند به موسیقی سنتی ایران، در دو بخش موسیقی سازی و موسیقی آوازی برگزار شد. در فردای این کنسرت با حسین علیزاده و کیهان کلهر دو گفت‏وگوی جداگانه انجام دادم که در دو قسمت به نظرتان خواهد رسید.

در گفت‏‏وگو با حسین علیزاده، نخست پرسیدم:

در پی رویدادهای چند ماه گذشته در ایران، تور آمریکای شمالی نخستین برنامه‏ای است که گروه شما ارائه می‏کند. کارهای ارائه شده در این کنسرت تا چه اندازه از نظر فرم و محتوا متأثر از رویدادهای سیاسی اجتماعی کنونی ایران بوده است؟
هنرمندان در هر دوره و شرایطی که زندگی می‏کنند، متاثر از محیط و اطراف خود هستند؛ قبل از این که وارد بحث سیاسی شرایط بشوند. یعنی انگیزه‏ای که آن حس را به‏وجود می‏آورد، برداشتی بیرونی است که هنرمند از بیرون می‏گیرد و آن را به زبان هنرش بیان می‏کند. خیلی مواقع وقتی آدم به کارهایش برمی‏گردد و آن‏ها را گوش می‏کند، می‏بیند که حتی می‏شود حس و زمان را، یعنی حس آن زمان را که چه شرایطی بوده، در آن دید.
به هر صورت شرایطی که در ایران وجود دارد، قطعاً تأثیر می‏گذارد و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پرواز در 88/12/05 و ساعت 8:44 |

سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

 شفیعی کدکنی

                                          

+ نوشته شده توسط پرواز در 88/05/13 و ساعت 13:6 |